تبلیغات
قرآن برای اهل یقین(شعبه1) - ماجرای حمله گرگ ها به لشکر
تاریخ : 1391/10/4 | 10:42 | نویسنده : م. کاظمی

برای آماده سازی نیروها روش های مختلفی در نیروهای مسلح  اعمال می شد که در سپاه پاسداران تمرین نظامی خشم شب را به عنوان یکی از روش های آمادگی در نظر می گرفتند.

 با گروه اعزامی سپاه امام حسین(ع) عازم جبهه شدیم؛ چند تا بچه محل با دوستان دوران قبل و از همسنگران قدیمی بودیم که چند روزی به اسم مرخصی و یا پایانی، آواره شهر شده بودیم، عجب زمانه‌ای شده بود! می‌رفتیم جبهه، خدا از ما راضی نمی‌شد و شهادت را قسمت‌مان نمی‌کرد؛ برمی‌گشتیم شهر، زرق و برق آن، لباس‌های خاکی ما را نمی‌پسندید و دوباره پاس‌مان می‌داد منطقه. البته این از خواست عجولانه ما بود که صرفا برای شهادت می‌رفتیم.

اگر اعمال خود را خالص‌تر برای خدا انجام می‌دادیم، حتما تا پایان جنگ جواز پرواز را گرفته بودیم و امروز در حسرت آنان که رفتند، خود را به در و دیوار نمی‌زدیم.

خیلی‌ها گفتند صبر کنید، چند روز دیگر با سپاهیان محمدرسول‌الله(ص) بزرگ‌ترین اعزام نیروی آن زمان- اعزام شوید، اما طاقت‌مان تمام شده بود. نمی‌توانستیم پانزده روز صبر کنیم تا نیروها سازماندهی شوند. به همین جهت بلیط گرفتیم و با قطار جنوب به طرف اندیمشک راه افتادیم.

نماز صبح را در راه‌آهن اندیمشک خواندیم، سپس به مقر لشکر با نام شهرک بدر، واقع در پانزده کیلومتری شهر اندیمشک رفتیم. این شهرک محل استقرار لشکر 17علی بن ابیطالب(ع) بود.

با توجه به کمی تعدادمان، وقتی به لشکر رسیدیم، چندکانکس برای‌مان در نظر گرفتند تا مدتی در آن اقامت کنیم و وقتی سپاهیان محمد رسول‌الله(ص) آمدند با هم سازماندهی شویم. ما چند نفر عبارت بودیم از: بنده، علی، جمال، حسین، اکبر و مهدی به اتفاق چند نفر دیگر که هنوز با هم آشنا نشده بودیم.

روزهای بسیار خوشی بود. پائیز جنوب، هوا بی‌نهایت لطیف و بهاری است. بادملایم و خنک همراه با رقص سبزه و گل‌های شقایق وحشی، صحرای مرزی خوزستان و لرستان را زیبایی خاصی بخشیده بود. درختان کنار پاییزه، پر محصول بودند. بوی پونه وحشی همراه با گل بابونه، فضا را معطر کرده و نسیم آرام صحرا، رایحه دلنشین آن را به مشام شیفتگان شهادت هدیه می‌کرد.

روز اول، روز استراحت کامل بود. کاری نداشتیم. با بچه‌ها رفتیم و منطقه را گشتیم. پس از آن تا نزدیک نماز ظهر به هوای دیدن دوستان قدیمی‌مان به چند گردان و گروهان سرکشی کردیم. نماز ظهر را در حسینیه لشکر خوانیدم.

سپس به کانکس برگشته و ناهار خوردیم. دسته‌جمعی نشستیم و برنامه‌ریزی کردیم که هر روز یکی از عنوان خادم‌الحسین - شهردار- کارهای نظافت و آب و جارو و شستن ظرف‌ها را به عهده بگیرد. اسامی به صورت یک جدول تهیه و به دیوار چسبانده شد.

شب اول بود. خوابیده بودیم. هنوز خستگی راه از جسم‌مان بیرون نرفته، نیمه‌های شب از سروصدای زیاد ازخواب پریدیم. صدای ضربه‌های شبیه رد شدن گله گوسفند از بالای کانکس‌ها، گوش را خراش می‌داد. صدای تیراندازی و بوی سوختن چیزی همراه دود زیادی نیز فضا را پوشانده بود. احساس نفس تنگی داشتیم.

در همین حال، من که از همه خسته‌تر بوده و دیرتر از همه، وحشت‌زده از خواب پریده بودم، رفتم به طرف درب کانکس. دیدم جمال با آن هیکل درشتش به همراه دو تای دیگر پشت در را گرفته و داد می‌زند. «گرگا، گرگا حمله کردن» من هم گیج و منگ بودم و بین خواب و بیداری رفتم به کمک‌شان. چند لحظه‌ای پشت در را محکم گرفتم. هنوز جمال داد می‌زد.

 لحظاتی وضع به همین منوال گذشت تا این که کم کم خواب از چشمم پرید و فهمیدم که ای بابا! چندتا از مسئولان لشکر خشم شب زده‌اند. وقتی به خودم آمدم، جمال را کنار کشیدم و آن وقت بود که فهمیدم من هم خام خواب جمال شدم و پشت در را گرفته‌ام تا گرگ‌ها داخل نیایند.

 جالب این جا بود که تا یک ساعت آب قند و آب نقره - چون طلا نداشتیم - به جمال دادیم تا حالش جا آمد و کم کم ترسش ریخت.(باشگاه توانا).


جام جم آنلاین




طبقه بندی: دفاع مقدس،
برچسب ها: سپاه امام حسین، محمدرسول‌الله(ص)،